judy

Anyone can be Anything

482

اصا اون شب قسمت بوده که ما با هم اشنا بشیم 

ساعت یازدهو نیم شب یهو فاعزه میگه بریم بیرون  

من با اینکه علاقه ای ندارم و تصمیم گرفتم دیگه با فاعزه کمتر بیرون برم باز میگم : باشه 

و میرم اماده میشم .. با شرط اینکه سریع برگردیم 

ساعت دوازده میشه و کسایی که قراره بیان دنبالمون تازه دارن شام میخورن و ممکنه نیم ساعت دیر تر بریم 

من هی ازینکه گفتم "باشه" پشیمون تر دارم میشم .. همونجا دم در با کفش دراز میکشم و خوابم میگیره 

ساعت دوازدهو نیم فاعزه منو بیداررررر میکنه که پاشو بریم 

من که هیچ تمایلی ندارم با بیحالی دنبالش را میفتم 

سوار ماشین میشیم 

کراش جذابم بهم سلام میکنه ، انقد خوابالوام که فقط سر تکون میدم برا جواب سلامش :| 

بعد که لود شدم دیدممممم شِت ! چقد جیگرررره این 

اَند دان ! 

۱
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان